جرعه .::. دهیو .::. منزل نو .::. وی ویو .::. پادکست بهرخ .::. گالری عکس .::. زاپاس .::. تبلیغ گر .::. لینکستان .::. رای بدهید .::.

پنج دی هشتاد و یک

خانه
نویسندگان مامان و بابا و دخترشون

جستجو در وبلاگ و آرشيو



لینک دائمی نوشته ها A D S L و هوو
شب یلدا
خانه کوچک
روز جهانی وبلاگ
فمنیست
اتو پيای وب فارسی
بش داش
ماشین صفر
بانوی اردیبهشت
طول عمر
اخراجیها
صندوقچه
300
بینوایان
انتظار
شب هشتم
آدامس
شیر رژیمی
بازی یلدایی
شب قارون
سرگیجه
شاخ غول
مدير مدرسه
اتوبان بهشت زهرا
ازدواج وبلاگی
جنگ صلح بشريت مدنيت
صفحه دوم شناسنامه
..همه راهها به تهران
شمارش معکوس
زير شن های داغ
جشن تولد بابا پرشین
قول زيگزاگ..!!!
پرومته در زنجير ..
دعا و اعتماد به نفس
خانه ای در برهوت
قساوت در تاسوکی
نگران حلقه انگشتری ...
الفبای عشق
انتظار
چار ديواري , اختياري ..
عطسه ...صبر.....!!
جلد شيطان
قاليباف
مريم دي جي
توضيح المسائل
دروازه بان
آويزون..
فصل جدايي
رنگ دروغ..
تابستان به ياد ماندني
تشباد..
آدم فروش
عصاگيس
يه شاخه گل مريم
شير يا خط
نفس عميق
دسته کليد
ما آمديم..
از اون لحاظ..
بادا بادا مبارک..
مدار بسته
گريز از نام
پ مثل پدر
قوز بالا قوز
باباآقاي نمونه
پست تلفني!!..
پستچي هميشه دو..
نوک نوک بيني..
تنها در خانه 2..
درد دل..
دوچرخه..
صبح بخيرعزيزم..
گزارش يک اتفاق ساده ..
آرزوي شبانه..
دخترسالاري..
درد دل..
بچه گربه..
جايزه..
گيج..
فصل امتحانات..
گريه خنده ..
شيداي آواره..
تولد فاطمه..
فرشته خدا شيطان..
گفتمان!..
ملاقات از نوع سوم!..
از پايين بالا افتادن!..
ويلاي فائزه هاشمي!..
سال نو
عمو پورنگ!..
شمراي مخابرات!..
تولد مهتاب.
با تو هستم
استراق سمع
سه روايت
فلاش سياه و سفيد
برنامه سازي و ماهواره
مازرت خواهي !!
چه مرگته !!
جشنواره 2 !!
جشنواره 1 !!
يه اخلاق بد بد بد !!
برادر بيست
روز جهاني ايدز
عبرت پدران
اولين نوشته مامان
نمره انضباط خدا
من اگر وبلاگ...
يک کشف مهم ..
وبلاگ من ..؟؟
حلواي نذري
باز باران با ترانه ..
خاله يا عمو..؟؟؟
اولين نوشته فاطمه در اين وبلاگ 5 / 10 / 81
آرشیو همه نوشته های ما

http://www.tehranwebs.ir/ ليست وبلاگهای به روز شده Personal Blogs
دایرکتوری تبادل لینک ایران وب سایت لینک من دایرکتوری وبلاگ های ایرانی Blog Submission Directory of Personal Blogs
آدامس

 نوشته دخترشون

 


دخترک لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود ولی او را به وضوح نمیبینم , بخار روی شیشه را پوشانده است , دستی روی آن می کشم , ولی تصاویر آن سوی شیشه تار می شود . به ناچار شیشه ماشین را پایین می کشم , حالا بهتر می توانم دخترک را ببینم , زیر شلواری مندرس که پاچه ی بزرگش روی دمپایی های کهنه اش افتاده است و پیراهن کثیف و پاره ای هم شبیه به مانتویی بدون دکمه بر تن دارد و روسری کوچکش که موهای مشکی بلند او را بیشتر نمایان ساخته است و بسته آدامسی در دستان کوچکش دارد . آن چنان محو او شده ام که او را شبیه خودم می بینم و شاید که خودم را شبیه او ...چشمانم را می مالم , نمی دانم این چه حالی است که به من دست داده است , بغض گلویم را گرفته است , دستم را برای گرفتن دستش به سوی او دراز می کنم , وای خدای من.. دست او چقدر سرد و بی احساس است , با چشمان قهوه ای یش به من خیره می شود منتظر هستم که که چیزی بگوید ولی او همچنان در حالی که دست دیگرش را روی دستم می گذارد به من نگاه می کند . احساس می کنم دخترک دارد دستهایش را با دست من گرم می کند , برای لحظه ای از خود بی خود می شوم و او را در آغوش می گیرم ...چکار داری می کنی دختر ..؟؟؟؟ ببند اون شیشه رو ..یخ کردم , مات و مبهوت به خود می آیم , چشمان از حدقه در آمده ی پدر را از داخل آیینه جلوی ماشین می بینم که به من زل زده است به آن سو می نگرم دخترک همچنان لابلای ماشینها به این طرف و آن طرف می رود , شیشه را بالا می کشم دیگر سایه ای بیش از او نمی بینم , چراغ سبز می شود ماشین به راه می افتد و من نگاهم به دخترک می ماند و در حالی که از او دور می شوم برایش دست تکان می دهم چیزی از دستم به روی صندلی ماشین می افتد چشمانم به بسته آدامس خشک می شود , احساس می کنم خودم را پیش دخترک جا گذاشته ام .

 


 

پ. ن دخترشون : نمی دونم چرا باباآقا خوشش میاد دست تو نوشته های من ببره ...اینجا کلیک کنید 


 

پيام هاي ديگران ()              

بینوایان

نوشته مامان


صبح فاطمه را به مدرسه رساندم همهمه ای جلوی درب ورودی مدرسه برپا بود گویا دزد به قصابی زده بود و همه متعجب بودند چرا که سارق از بین آن همه گوشت و پول و گاوصندوق فقط به مقداری که لازم داشته با خود گوشت برده است به عبارتی به اندازه چند وعده غذایی تا شب عید .. آقای قصاب هم ناراحت بود که چرا سارق برای بردن این مقدار گوشت به قفل و شیشه مغازه رحم نکرده است گویا هزینه آنها بیشتر از مقدار گوشتی بوده که سارق با خود برده است..نمیدانم چرا ناخودآگاه یاد ژان والژان  افتادم..


نوشته بابا


خوب تقصیر من چیه هر بار که برای آوردن فاطمه به مدرسه اش رفتم این ماشین حمل گوشت هم با من به اونجا رسیده ..و من هم تا آمدن فاطمه که زیاد هم طول نمی کشد چون سمت راست مدرسه فروشگاه لوازم آرایشی زنونه است به ناچار در سمت چپ و کنار قصابی می ایستم و مشغول تماشای حمل گوشت می شوم البته عضو ثابت این ماجرا چندگربه پشمالوی بزرگ و چاقالو هم هستند که با من هماهنگن چون تا بوی گوشت به مشامشون میرسه..فوری خودشون رو می رسونند


نوشته دخترشون


این باباآقای من هم گاهی اوقات خودشو بیش از حد برام لوس می کنه همین چند باری که در طول هفته میاد دنبالم و با اینکه حساسیت منو می دونه بازم به عمد دم در قصابی وایستاده و منتظر من میشه اون وقت منم مجبورم تا به باباآقا برسم یه دور قمری بزنم روبروی در مدرسه که گلکاری نمیشه رد شد و دم در قصابی هم که تا دلتون گربه های خیابانی کثیف جمع شدن و یه راه می مونه اونم اینکه من برم از تو خیابون دور بزنم و از آن طرف منتظر اومدن باباآقا بشم اون فروشگاه آرایشی هم بهونه باباآقاست چون فروشنده اش مرده ...


پ.ن بابا:


دخترم یک جمله می نوشتی از گربه می ترسم و خلاص....


پيام هاي ديگران ()              

© Copyright مامان و بابا و دخترشون . All rights reseved.

: